«خواهـــــــد آمد»، «آمــــــــد» نشـــــــد!

چیزی نمانده تا عید نوروز، اما حال و هوای دلم بارانی است، نمی دانم چرا به جای شادی و خوشحالی، حزن و اندوهی غریب دلم را فرا گرفته …
حــــــزن و اندوهــــــی در امتــــــداد انتظـــــار!
آقا جان! یک سال دیگر به اتمام رسید و ندای «انا المهدی» به گوشمان نرسید! نوروز فرا رسید، بهار آمد، اما این بهارها و این نوروزها هم چنان با نیامدنت خزان مانده و یک سال دیگر هم به غیبتت افزوده شد.
در طول این همه سال غیبت، چه چشم ها که که در فراقت خشکید و نیامدی، چه جسم ها که به خاک برگشت و به حضور ما برنگشتی! چه آمدن هایی که رفتن شدند و «خواهد آمد»، «آمد» نشد!
در طول سالی که گذشت، نمی دانم چقدر در مسیر آمدنتان، سنگ انداختم! نمی دانم چقدر باعث بارانی شدن چشم هاتان شدم! اما خوب می دانم، در عوض نارفیقی هایم، شما رفاقت کردید! در ضلالت های مسیرم، «مصباح الهدی» بودید! در تلاطم امواج سهمگین، «سفینه النجاه» بودید! به راستی که سزاوار «حجت الله» بودن، هستید!
آقــــــــــــــا جان! تمام لحظاتم حضور تورا می طلبند! اما وقتی صفحات دفتر عمرم را ورق میزنم، نمی دانم با کدامین رو، می توانم این ادعــــــــا را کنم!!!
مولای ما، آقای ما ، دعا کن برای ما …
                                      
                                                           ♥ اللهم عجل لولیک الفرج ♥

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *